آلبوم سایه ها
- سال انتشار: ۱۳۹۲
- ناشر: گلچین آوای شرق
- میکس و مسترینگ: جوام سام نژاد، استودیو سام
- گرافیست: آرمین افشار
- سال انتشار: ۱۳۹۲
- ناشر: گلچین آوای شرق
- میکس و مسترینگ: جوام سام نژاد، استودیو سام
- گرافیست: آرمین افشار
لینک های پخش آنلاین آلبوم سایه ها
اشعار آلبوم سایه ها
1- غزل تازه
توی شعر زندگیمون غزلی تازه شدم
یه نفر که خونهی عشقشو میسازه شدم
حالا من رها شدم از قفس تنهاییام
اونی که رو بال ابرا داره میتازه شدم
مثل من باز میشه ورد زبون آدما
انگاری قصهی مجنون پرآوازه شدم
دست تو وقتی تو دست من باشه غم ندارم
کسی که به اوج عشقش داره مینازه شدم
می دونی جمع یک و یک همیشه دو نمیشه
من با تو دو نشدم، یه حاصل تازه شدم
من میخوام تو آسمون با بال تو پر بزنم
یه پرستو که همش به فکر پروازه شدم
کاش میشد توی قمار عاشقی پا نزارم
ولی آخر اونی قلبش و میبازه شدم
«ژاکلین صبوری»
2- عشق شاید
خواستم تنها نباشم
عشق را آواز خواندم
نالهی دلتنگیام را
در گلوی ساز خواندم
روز و شب آوای دردم
تک صدای مرغ شب بود
بر درخت ناامیدی
بازخواندم، بازخواندم
آمدی با غم سراغم
عشق غمگین است شاید
درد و رنج نامرادی
سهم من این است شاید
آرزو کردم چراغی
قسمتم آتشفشان شد
سوختم درهم شکستم
عشق نفرین است شاید
عشق شاید قصهای نشنیدنی ست
گوهری از معدنی نایافته
جامه ای پوشیده بر اندام دل
تار و پودش با مصیبت بافته
«محمدعلی شیرازی»
3- اسب چوبی
سکهی سفید ِ نقره
ماهِ دلفریب ِ خوبی
کاش بر میگشت با تو
بچّهگی رو اسبِ چوبی
کاش بر میگشت با تو
طلعتِ روشنِ جالیز
روزای تبدار مرداد
شبای بلندِ پاییز
هُرم گنجشکای عاشق
رو تن ِ خیسِ درختا
رقص ِ دلنشین ِ باد ُ
شهوت ِ مرطوبِ رَختا
کاش با اون اسب چوبی
تا ته ِ قصه میتاختیم
کاش با گیسوی بیبی
یه آدم برفی میساختیم
امّا افسوس حالا دنیا
فرفره رنگی نمیخواد
هوس ِ خون بازیامون
خروس ِ جنگی نمیخواد
زندگی پشت ِ حصار ِ
دودو تا چارتا اسیر شد
عشق فکرِ نون شب بود
بچگی نکردُ پیر شد
«جواد گنجعلی»
4- نفس تو
باور بودنِ من
با نفسِ سبز تو معنا دارد
و تو پربارتر از ابر بهار
به دلم باریدی
قلب من مزرعهی خلوت و خشک
و تو سرسبزتر از چهرهی دشت
که در آن روییدی
تو به تنهایی من
تو به تاریکی دل
گرمی خورشیدی
قلب من شاخهی عشق
که تو با دست نگاه
غنچهاش را چیدی
همهی هستی من قصهی توست
و تو آیا هرگز
از طپشهای دلم قصهای نشنیدی
«ژاکلین صبوری»
5- چشم به راه
آرزوییست مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هردم آن یار هوسران را
با غم واشک و فغان خواهد
به خدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایهی آزارش
شب در اعماق سیاهیها
مه چو در هالهی راز آید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز آید
سایه ای تاکه به در اُفتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زین همه کوشش بی حاصل
عقل سرگشته به من گوید
لیکن این قصه که میگوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
«فروغ فرخزاد»
6- از من نخواه ببخشمت
وقتی که خاطرات من
از تو پر از سیاهیه
پایان با تو بودنم
سر منزل تباهیه
از من نخواه ببخشمت
وقتی متاع عشق تو
جز بار خستگی نداشت
عشق تو بر بلور دل
غیر از شکستگی نداشت
وقتی خودتو میزدی
آتیش به سرنوشت من
میرفتی و میخندیدی
به سرنوشت زشت من
از من نخواه گذشت من
تو را ببخشه
کاری بکن مگر تو رو
خدا ببخشه
وقتی ازت ندیده ام
جز رنج دلشکستگی
وقتی که میکشم هنوز
این کولهبار خستگی
وقتی به قلب عاشقم
جز آرزوی تو نبود
در پیش پای خستهام
راهی به سوی تو نبود
اون روز فقط تو رو میخواست
هر ذره وجود من
اما یه ذره عاطفه
در خلق و خوی تو نبود
«محمدعلی شیرازی»
7- گره
فردا اگه ز راه نمیآمد
من تا ابد کنار تو میماندم
من تا ابد ترانهی عشقم را
در آفتاب عشق تو میخواندم
در پشت شیشههای اتاق تو
آن شب نگاه سرد و سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گویی به عمق روح تو راهی داشت
لغزیده بود در مه آینه
تصویر ما شکسته و بیآهنگ
موی تو رنگ ساقهی گندم بود
موی من خمیده و قیری رنگ
رازی درون سینهام میسوخت
میخواستم که با تو سخن گویم
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه، بوته هیچ نمیروید
زانجا نگاه خسته من پر زد
آشفته گرد پیکر من چرخید
در چارچوب قاب طلایی رنگ
چشم مسیح بر غم من خندید
«فروغ فرخزاد»
8- دنیای رنگین
تو که از نگاه تو روزا آفتابی میشه
برکههای خواب عشق پر مرغابی میشه
تو که از کنج لبت وقتی حرفی میزنی
مرواری رج میزنه، صدف عنابی میشه
خوبه دنیا تو نگات رنگی باشه
نه شب تیرهی دلتنگی باشه
سخت باش تا که کدورت نبینی
بستر چشمه باید سنگی باشه
اگه اخمم میکنی آسمون ابری باش
یاد بگیر باریدنو
به سخاوت بهار، به لبای روزگار
یاد بده خندیدنو
تا که دستت میرسه گلی از شاخه بچین
که بخیلِ زندگی
بد و با خوبی ببخش به دلت تجربه کن
شادی بخشیدنو
«محمدعلی شیرازی»
9- سایه ها
سایهها تکرار سرگردونیان
من لباسم با تن شب آشناس
من رفیق بیکسیهای شبم
شب پناه سایههای بیصداست
شهر من دنیای رویاهای دور
ذهن خواب آلودم از قلبم جداست
قاب تصویر مه آلود نگاه
نقش تیرکهای سرد انزواست
تا سفر راهی نمونده هم نفس
بعد من تن پوشمو بیتن نزار
سخته اما تو نگاه من بمون
جای من این بی تو بودن رو ببار
ساده تا پرواز باید پرکشید
کوچه وهم پوچ پژواک صداست
کوچهها آبستن تنهاییان
قلب قمری وسعت پرواز ماست
از سکوت شهر شب قلبم گرفت
این شبا سوی چشامو میبرن
سایهها تکرار سرگردونیان
سایهها نبض صدامو میدرن
«صائب ملکشاهی»
اشعار منطبق با خوانش خواننده میباشد و عدم تطبیق احتمالی با نسخه چاپی شعر، تعمداً صورت گرفته است.